X
تبلیغات
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

mouse code

كد ماوس

ღ♥ღ منـــو دلتنـــگیهای دختــرانه ام ღ♥ღ




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





تــــــــولدت مبــــــــارک پـــــــدرم

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

دیروز صبح از خواب که بیدار شدم طبق عادت همیشگیم گوشیمو نگاه کردم تا ببینم چه خبرا توشه که

دیدم ۲تا اس ام اس دارم.بازشون که کردم دیدم یکیش از دوستمه و یکی دیگه اش هم از همراه اول

اول اس ام اس همراه اول رو باز کردم و با خوندن متنش قلبم شروع به تند تند زدن کرد و رنگم مثه گچ سفید شد

اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض داشت خفه ام میکرد صبح اول صبحی

متن اس ام اس این بود: مشترک گرامی:تولدت مبارک.همراه اول،همراه لحظه های خوش شما

      

بی اختیار نگاهم از صفحه گوشی رفت روی عکس بابا که رو به روی تختم به دیوار کوبیده بودم

با همون نگاه و همون اشک گفتم بابا تولدت مبارک

وقتی بابا فوت کرد دلم نمیومد خطش رو خاموش کنم و بذارم فراموش بشه واسه همین

خطش رو برای خودم برداشتمو شد یادگاری بابا که همیشه باهامه

حالا روز تولدش بود و براش تبریک تولد اومده بود و من اصلا به کل فراموش کرده بودم تولد بابارو

یادمه آخرین جشن تولدش روبراش سوپرایز کردمو کلی ذوق کرده بود

تازه از بیمارستان مرخص شده بودی بابا،یادته؟ جونی تو تن خسته ات نمونده بود و همش رو تختت دراز کشیده بودی

منم از صبحش به دختر عموها و دختر عمه ام گفته بودم که شب تولدته و حتی اگه شده ۱زنگ بهت بزنن و خوشحالت کنن با تبریکشون

نزدیک غروب ۱ اس ام اس خوشگل از گوشیم پیدا کردم و زیرش نوشتم اندازه دنیا دوستت دارم تولدت مبارک بابا

و برات ارسال کردم، زیر چشمی نگاهت میکردم تا واکنشت رو موقع خوندنش ببینم

عینکت رو برداشتی و مشغول خوندن شدی،یه لبخند اومد گوشه لبت بلند گفتی بابا پروانه تو اس ام اس دادی؟

نگاهت کردمو گفتم بـــــله، هنوز حرفم تموم نشده بود که زنگ در خونه رو زدن

مامان درو باز کرد و گفت دختر عموهاتن، دنیارو بهم دادن،۱کیک خریده بودن و اومده بودن تا ۱تولد کوچیک واسه بابا بگیریم

بابا هم که یکم جون اومده بود تو تنش با اون چشمای قشنگ و روشنش میخندید و از ته دل شاد بود

بابا دلم برای اون چشمای قشنگت تنگ شده،دلم برای نگاهات تنگ شده،دلم برای وجودت تنگ شده

بـــــــــــابــــــــــآ تولدت مبارک، بـــــــــــابــــــــا عاشقتم، بـــــــــابـــــــــا میخوام بیام تو بغلت بیام پیشت

             

دمت گرم بابا برو یه صحبتی با خدا بکن پارتی بازی کن منو زودتر بیاره پیش تو

بابا ببخش که تولدت رو فراموش کرده بودم، همه تلاشمو میکنم تا همین جمعه که داره میاد

بیام سر خاکت و دلی از عزا در بیارم

تنهـــــــــــــــام نذار کنارم باش


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







همینکه مینویسمو به واژه میکشم تورو ، دوباره بار غم میشینه روی شونه های من

 

 

لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است

    حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم

یک بوسه

 یک نگاه حتی ـ حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشی

 

خیلی وقته که دست و دلم به نوشتن نمیره ،نمیدونم چرا اینجوری شدم

کلا از دنیای اینترنت فاصله گرفتم دیگه مثه قبل نیستم

این مدت اتفاق خاصی نیفتاد برام،همون اتفاقات روزمره ی همیشگی بوده

همچنان دارم روزهامو با مامان میگذرونمو با بدی دنیا میسازم

از عشق ۱۰ سالمم هیچ خبری ندارم،در واقع خودم خواستم اینجوری باشه

میخوام فقط با عشق و خاطراتش زندگی کنم،میخوام همه اون خاطرات برام قشنگ بمونن

روزها پشت سر هم داره میاد و میره چشم به هم زدیم ۲ماه از سال جدیدم گذشت

دو هفته دیگه ۸سال تنهایی و در به دری و تجربه دنیای جدیدی که پیش رومه تموم میشه و وارد ۹سال میشم

وقتی بهش فکر میکنم مخم سوت میکشه،باورم نمیشه ۸ساله دووم آوردم

چه ۸سالی بود خدا،۸سال حسرت و خون دل خوردن

اگه منم مثه بقیه همسن هام روال عادی زندگیو طی میکردم الان دیگه مامان پری بودم واسه نی نیم

هنوز بعد گذشت این همه سال نتونستم خیلی چیزارو بپذیرمو باهاشون کنار بیام

چند روز پیش تو  فیسبوک عکسهای جدید خودتو زنت رو دیدم،خوشحالم که خوشبختی

خوشحالم که منو کم نداری،خوشحالم که باهاش خوشی،خوشحالم که به خواسته هات رسیدی

دیرو تو مرور خاطراتم رفتم به اون روزایی که تو دانشگاه با هم راه میرفتیمو تو اون شهر کوچیک

منو به عنوان خانومت به همه معرفی میکردی،اون روزا فکرشم نمیکردم اینا فقط حرفه و در عمل کسی دیگه خانوم خونه و زندگیته

همیشه برات دعا کردم خوشبخت باشی و خوشبختم بمونی

وقتی تو عکساتون میدیدم چطوری تو بغلت گرفتیشو چسبوندیش به خودت اشک تو چشمام جمع شد،یاد روزایی افتادم که

من تو آغوشت بودم و از خودت جدام نمیکردی،میبینی بازم نتونستم کمرنگت کنم

با همه اینا بذار تنها باشم،بذار تنها بمونم نمیخوام دیگه بهم اس ام اس بدی یا زنگ بزنی،حتی ایمیل هم نده

اگه حرفی یا کاری داشتی تو همین وبلاگ برام پیام بذار

 مراقب خودت و زندگیت باش


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







Happy new year 92

سال جدیدم اومدم و 13روز ازش گذشت، این مدت خیلی انگیزه نداشتم برای نوشتن اتفاقات روزمره ام

ولی بعد از سال ها یه سفر برام جور شد که جاتون خالی 3-4 روزی رفتم سمت فیروزکوه و یه هوایی عوض کردیم

یه جای خوش آب و هوا با مناظر خیلی خیلی قشنگ بود که دل آدمو باز میکرد

جاتون خالی خیلی خوب و بود و خوش گذشت،فقط دلم میخواست بعد این همه سال دوری از دریا و ندیدنش میرفتم جایی که دریا میداشت

ولی حیف که اینجا همش منظره بود و از دریا و امواج قشنگش هیچ خبری نبود

بازم بهتر از خونه موندن بود واسه من

اینم منم

و اما تو بابای گلم نمیدونی چقدر جات خالی بود،نمیدونی چقد دلم هواتو کرده بود اونجا

آخه تو عاشق طبیعت و مسافرت بودی ولی به لطف بد سفری و ترسو بودن مامان چند سالی رو اصلا سفر نرفتیم باهم

بابا خیلی یادت کردم خیلی بهت فکر میکردم،راستشو بگم اذیت شدم بابا چون تا بهت فکر میکردم

بغض گلومو میگرفت و چشمام پر از اشک میشد و مجبور بودم همه اون بغض رو بخورم تا کسی متوجه تغییر حالم نشه

راستش سعی کردم به عشقم فکر نکنم،سعی کردم از سرم بپرونمش،نمیدونم تا کی یادت همراهمه

فقط اینو میدونم دارم سعی میکنم بذارمت تو خاطراتم تا کمتر بهت فکر کنم تا کمتر عذاب بکشم

اونجا هم هر از گاهی میومدی تو خاطرم ولی سریع بهم میزدم همه چیو تا فکر نکنم

تو داری زندگیتو میکنی و انجا همه زندگی من شده تو،واسه همین میخوام منم مثل خودت باشم

یاد اون سالی افتادم که تازه با خانومت نامزد شده بودی و داشتین میرفتین 13 به در و تو کلی خوشحال بودی

انقدر خوشحال و شاد بودی که اصلا منو یادت نمیومد،انقد ر شاد که حتی اونکسی هم که از طرف من

زنگ زده بود تا باهات حرف بزنه که دلیل یهو رفتنتو بفهمه هم خوشحالیتو فهمید و بهم گفت پروانه این

دیگه نمیخوادت این داره نامزد میکنه و خیلی خوشحاله انگار نه انگار که تو همه زندگیش بودی یه روز

و اون روز باز هم شکستم

بیخیال،مهم نیست،تو بردی آقای عشق،تو شکوندی و رفتی،امیدوارم همیشه مثل اون سال شاد باشی

در آخر هم واسه همه دوستای خوبم آرزو میکنم که سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشن

منو هم دعا کنین توی این سال جدید

 

 


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







یه روز خوب

دیروزم به خیر گذشت،جای خیلی ها خالی بود،جای همه دوستای خوبم

و جای توئی که همیشه کنارم خالیه

خوشبختانه حسین نیومد،یعنی راستش رو بگم فکر کنم تصمیم داشت بیاد ولی بخاطر من نیومد

صبح رفتیم دنبال برادرش و اونم اومد سمت ماشین و کنار پنجره من ایستاد و

با یه حالت شادمانه و شوخ با همون لبخند همیشگیش خودشو چسبوند به شیشه و

با لبخند بهم سلام داد ولی من انقدر دلم ازش گرفته بود و ناراحت بودم ازش

خیلی سرد رومو کردم اون طرف و جوابشو ندادم،فکر کنم ضد حال بدی خورد بهش

چون تا وقتی داداشش رو با ما راهی کرد دیگه نگاهمم نکرد رفت تو فکر

هر چی هم بقیه التماسش کردن گفت نمیام و رفت دنبال کارش

خیلی حال کردم وقتی ضد حال زدم بهش،دلم خنک شد که انداختمش تو فکر

خواستم بهش نشون بدم بی محلی دیدن چه حس بدی داره

خوشبختانه تو باغ هم کلی از دوستامو دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون

یه گروه دی جی هم آورده بودن و بساط بزن و برقص هم فراهم بود

منکه روشو نداشتم برم وسط...یکی از پسرا هم که گیر داده بود با من برقصه

کم مونده بود منو بزنه زیر بغلشو به زور ببرتم،خداروشکر مامانم به دادم رسید و از دستش نجات پیدا کردم

انقد نزدیکم میشد موقع حرف  زدن که کم مونده بود لباشو بذاره روی صورتم

وقتی زل میزد تو چشمامو التماس میکرد و میگفت جونه من پری،جونه امیر علی

جونه منکه داداشیتم بیا وسط با خودم برقص نفساش میخورد تو صورتمو بوی خفن مشروبشو حس میکردم

ولی خدایی بعضی آدمها جنبه ندارن،یه سری از مهمونا بد جور مست کرده بودن و واقعا مایه خجالت بودن

یه دختر لزبین هم اومده بود اون وسط واسه دخترای اون جمع حرکات جلف انجام میداد

خدایی من خیلی خجالت کشیدم،مخصوصا جلوی مامانم داشتم میمردم از خجالت

واقعا بعضی دخترا چی فکر میکنن آخه...ما دختریم اونا هم دخترن آخه

دختر پر رو یه چند تا حرکت جلفم اومد واسه من درآورد تا مثلا خیر سرش بهش پا بدم

ولی وقتی دید بهش محل نمیدم رفت سراغ بقیه دخترا

خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت،ولی مامان گفت اگه دفعه دیگه هم بخواد اینجوری باشه و بساط مشروبخوری هم

باشه دیگه نه خودش میاد نه میذاره من برم

خوشحالم که بلاخره تونستم ۱روز خب رو توی این وبلاگ پر از غم ثبت کنم

 


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







فردای پر از استرس

 

برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
 و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

فردا قراره با یه سری از بچه ها بریم باغ یکی از دوستان

دو تا حس متفاوت دارم، هم خوشحالم و هم ناراحت و پر از استرس

آخه حسین هم فردا میاد و از شانس من با من تو ۱ماشین میشینه

از وقتی فهمیدم اونم میاد یه حسی اومده تو دلم که استرس بهم داده

نمیدونم فردا حسین با دیدن من چه واکنشی از خودش نشون میده

میدونم که خودم اصلا نمیتونم نگاهش کنم و فقط بلاجبار بخاطر حفظ ظاهر جلوی مامان و

بقیه بهش سلام بدم ولی اینکه اون چه رفتاری خواهد داشت خدا میدونه

خدا کنه نیاد سمتم،خدا کنه نیاد تا دلی که شکسته رو به دستش بگیره

فردا چقد بهت نزدیک تر میشم از نظر مکانی،آره عشقم با تو ام

کاش میشد اتفاقی ببینمت،مثل یه رهگذر

 خدایا به امید خودت، بخیر بگذرون فردا رو

 


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







پــایــان من و حسیـــــن

 

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های
زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و
سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و
دوری

پرونده حسین هم توی دل من بسته شد برای همیشه

شایدم تا ۱حدی خودم مقصرم که دلم دیگه برای کسی نمیتپه

ولی حسین هم مقصر بود،بهش گفته بودم من دلم شکسته،گفته بودم دیگه نمیتونم

راحت دل ببندمو اعتماد کنم به کسی،گفته بودم کمکم کن تا به زندگی عادی برگردم

ولی اونم خسته شد،درست مثه عشقی که بعد چند سال راحت بهم گفت

پری من خسته شدم دیگه نمیکشم،من همه تلاشمو کردم برات ولی نشد

یعنی ۱لحظه پیش خودت فکر نکردی تو اگه ۴سال با من عاشقی کردی و تلاش کردی بهم برسی

واسه عشق خودتم بوده و نه فقط بخاطر اینکه کاری برا من کرده باشی؟

چقد دلم یه زندگی معمولی میخواد خـــــــــدا

یه زندگی مثه بقیه بنده هات، با همه روزمرگیهاشون

شاید دلم برات تنگ بشه حسین،درسته تو هم سرد و سنگ بودی در برابرم

ولی نگاهات هیچوقت یادم نمیره،خندیدنات،مسخره بازیات حتی بی محلیات

دلم برای اون روزی تنگ شده که باهم ناهار رفتیم بیرون و بعد مدتها تونستم تنها کنارت باشمو

باهم راحت حرف بزنیم

دلم برای اون روزی تنگ میشه که اومدی سرکلاس نقاشی و مدتی از شیشه کلاس فقط داشتی

نقاشی کشیدنمو نگاه میکردی و من یهو با دیدنت چشمام از هیجان گرد شده بود

اون روز بهترین روز با تو بودنم بود،اومده بودی تا ناراحتی شب قبلمو از دلم دراری و جبران کنی ندینتو برام

ولی الان چی؟؟؟ هیچی!!!!!!حتی برات مهم نیست ناراحتم یا خوشحال

خدایا چرا اینجوری شدم،دیگه نمیتونم با هیچ مردی رابطه برقرار کنم،نمیتونم،نمیتونم،نمیتونم

تو با دل من چیکار کردی که اینجوری آواره ام کردی آخه؟

خودت با زنت عشق کردی و ب آرامش رسیدی کنارش منو با این حالم ول کردی رفتی

پریشبم که بهت برخورد و بازم حرفای همیشگی رو پیش کشیدیمو مجبور شدم بهت یادآوری کنم که

مقصر اصلی جداییمون تو بودی و رفتن عجولانه ات

میدونم ناراحتی و بهت برخورده، ولی خودت مقصری که حرفای منو همیشه به بد برداشت میکنی

فقط برام دعا کن زودتر نجات پیدا کنم تا خودمم انقدر زجر نکشم

 


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







happy valentain day

۱ساعت نشستم از عشق و احساسم با همه دل و جونم نوشتم ولی همش با ریستارت مسخره پاک شد

خیلی حالم خوب بود این پریدن نوشته هامم اضافه شد به حال بی ریختم و بدترش کرد

دلم میخواد بزنم بترکونم لپ تاپو

فقط اینو میتونم بگم که حالم گرفته اس عشقم،فکر نکن با حسین خوش و خرمم

نه عزیزه جانم،حسین خیلی بی احساس تر از اونیه که فکرشو میکردم

فقط میگم که دلم ازش گرفته خیلی زیـــاد

میون این حال خرابم تنها چیزی که بهم انرژی داشت پیام تبریک ولنتاین تو بود

که درست زمانی بهم رسید که دلم پر پر میزد برات پیام تبریک بدم

وقتی که میون اون همه دل دل کردنم یهو پیامت اومد برام هرچی ناراحتی از بی معرفتی حسین تو دلم بود

از دلم پرید و عشق تو باز پر رنگ تر از همیشه به دلم تابید

میدونی عشقم هر چی بیشتر میرم جلو مطمئن تر میشم که عشقت هوس زودگذر نبوده و نیست برام

مراقب خودت باش عشق من،اینم بدون هیچکس نتونسته بعد تو بیاد تو دلمو جا خوش کنه

کاش عشق ما هم مثل عشق توی رمانها به وصال میرسید،کاش فقط چند روز خانومی خونه ات رو میکردم

بعد میفرستادنم توی این تنهایی لعنتی

بـــــدون که خیــــــــــلی خیـــــــــــلی خیــــــــــلی خیــــــــــــلی دوستت دارم

تقدیم به تو بهترینم

  Happy valentain day


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







دلخسته ی تنها

 
چه تلخ است خندیدن بدون هیچ دلیلی
همه میپندارند غمی نداری اما نمیدانند در پشت این خنده چه غمی است
همه میپندارند شادی اما نمیدانند در پشت این شادی چه عذابی است
چه تلخ است بادیگران همدل بودن اما همدل نداشتن
چه تلخ است همدرد دیگران بودن اما ...همدرد نداشتن
چه تلخ است هنگام سختی کنارشان باشی ولی کنارت نباشند
چرا روزگار ما چنین است
یکبار میخندی ،هزار بار گریه ات می اندازد
خوبی میکنی اما بدی میبینی
دوستاشان داری اما از تو متنفرند
خـــــــــــــدایا چرا ما را در این دنیای تاریک تنها گذاشته ای
مگر نگفتی نوری در تاریکی هستی
ما به امید تو فانوس نیاورده ایم
پس کجایی
نورت کجاست
 

امروز از روزهای خیلی بدم بود و هست،از اون روزها که سیل خاطرات هجوم آوردن به ذهنم

از اون روزایی که خودتم نمیدونی دقیقا چه مرگته

ولی چرا امروز میدونم چه مرگمه،مرگم اینه که خسته شدم،بریدم دلم مرگ میخواد

از دیشب دل درد شدیدی اومد سراغمو کل امروزمو خراب کرد و باعث شد خستگیم 100برابر بشه

حسینم که از صبح رفته استخر و یه زنگ نزده بگه پری حالت بهتر شد دیشب دل درد داشتی؟

وقتی هم که واسش اس ام اس دادم این همه بی احساسی هم خوب نیست جوابی برام نفرستاد

خدایا تا کی باید با این همه سختی یه تنه بجنگمو تو تنهایی خودم صدام درنیاد؟

امروز نشستم فیلمهای 7سال پیش رو دیدم و کلی گریه کردم به حال خودم

روزهایی که خیلی خیلی سخت و بد بود و همشون لحظه به لحظه یادمه

روزایی که باید میپذیرفتم اون پروانه مرده و این یه پروانه جدید با یه دنیای جدیده

تنها خاطرات خوش اون روزهام این بود که عشقمو کنارم داشتم،عشقی که هر شب به دیدنم میومد

خدا جون من خسته ام،تنهام چرا کمکم نمیکنی؟چرا بلندم نمیکنی؟چرا پر پروازمو نمیدی؟

دلم تنگه،برای خودم برای بابا برای عشقم برای روزهای خوبم برای خوشبختی

بابا کجایی ببینی پَرپَرکِت داره پرپر میزنه واسه اومدن پیشت

بابا تو این دنیا هیچکس منو نمیخواد،هیچکس نمیتونه دوسم داشته باشه هیچکی نمیتونه تحملم کنه حتی خودم

بابا تو دستمو بگیر و بلندم کن ببر پیش خودت من از این دنیا دل بریدم،بلندم کن بابا


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







یه خبر خوش دیــــــگه

امروز خبر خوشی بهم رسید که هم خوشحالم کرد هم بغض آورد توی گلوم

خبر عروسی دختر عمه ام که زمانی بهترین مونس و همدمم بود

ولی با فوت شدن بابا اونم دورم یه خط قرمز کشید و رفت فقط گهگاهی با مادرش بهم سر میزد

چه خاطراتی باهم داشتیم.چقد واسش درد دل میکردم،شده بود سنگ صبور من

چقد از عشقم براش حرف میزدم.چقد شاهد گریه های من بود واسه رفتن عشقم

چقدر واسطه منو عشقم بود تا کادوهایی که واسه هم میخریدیمو رد و بدل کنیم

امروز وقتی مامان گفت عقدکنونته دلم گرفت که چرا باید از زبون مامان بشنوم این خبر خوش رو

همیشه فکر میکردم مثل خواهرتم و جزو اولین نفراتی ام که خودت بهم میگی خبر عروس شدنتو

مطمئنم وقتی به عشقم بگم عروس شدی اونم خوشحال میشه و یاد مهربونیات میوفته و برای خوشبختیت دعا میکنه

تو که دیگه منو حتی دختر دائیتم نمیدونی ولی من مثل همیشه دوستت دارم و خواهرم میدونمت

 

 امیدوارم در کنار عشقت که الان دیگه شده همسر و همسفر زندگیت خوشحال و خوشبخت بشی


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |







دله تنهـــــــــــا

 

آنـــــــــــقدر نـــــــــــیستی ،

که گــــــــــــاهی حــــــــــــس میکنم ،

عشق را نـــــسیه به من داده ای ... !!

نمیدونم از چی بنویسم،دیدم خیلی وقته ننوشتم،حیفم اومد این روزارو ننویسم و نشه برگی از رمان زندگی من

امشب حس دودلی تو دلمه،حسی که فقط بغض آورده تو دلم

عزیز دلم خودت میدونی که تو دل من چه خبره...میدونی که کیه که تو دلم خونه کرده و بیرونم نمیره حتی با اومدن حسین

آره حسین،همونی که وقتی گفتم بهم ابراز علاقه کرده و پسر خوبیه بغض هوای دلتو ابری کرد

اون شب بود که فهمیدم هنوزم اون ته ته های دلت جایی دارم ولی چه فایده وقتی دارم این همه عذاب دوریتو میکشم

حسین پسر بدی نیست عشقم،از این بابت خیالت راحت

حسین یک دهم اون دوست داشتنی که تو بهم داشتیو بهم نداره نگران نباش

فقط خواسته کنارم باشه،پشتم باشه،مثل یه دوست نه مثل یه عشق

اینو امروز فهمیدم که نه عشقشم و نه حتی عزیزش اینو گفتم که خیالت راحت شه هیچکس منو قد تو دوست نداره

کاش بیایی و اینارو بخونی تا دلم آروم بگیره،از اون شب که بغض کردی و دلت گرفت دلم آشوبه

حس میکنم حسین میترسه دوسم داشته باشه یا اصلا انگار یه روح سرد دورش رو گرفته که دل نبنده

مهم نیست واسم،منکه 7سال تنهایی رو تحمل کردم، 7سال نبودنتو تحمل کردم،پس حالا هم تحمل میکنم

ولی حالم داره از این همه صبوریم بهم میخوره

نمیدونم کارم با حسین به کجا میکشه فقط از خدا میخوام یادش نره چی بهش گفتم،من فقط میخوام 30سال عمر ازش بگیرم نه بیشتر

دعا کن یادش نرفته باشه

میبینی با وجود حسین بازم دلم پر از غمه پر از درده،بعد تو دلم با شادی قهر کرده

برام دعا کن خیلی خیلی


[+] نوشته شده توسط پـــروانــه در | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم

ایران اسکین


IranSkin go Up