ღ♥ღ منـــو دلتنـــگیهای دختــرانه ام ღ♥ღ
یکسال گذشت

من اووووومدم وبلاگ جونم

باور کن انقد شرمندتم ک حتی روم نمیشه بهت سلام کنم وبلاگ عزیزم

اومدم ولی بازم مثه همه ی این سالها پر از درد و غم اومدم

تقریبا یکسالی میشه ک باهات دردودل نکردم، اگه یادت باشه تو آخرین نوشته هام از یک اتفاق خوب حرف زده بودم ولی بازش نکردم تا مطمئن بشم بعد برات بگم

اون روزا یکی اومد تو زندگیم ک جای عشقمو برام پر کنه و روی خوش زندگی کردنو بهم نشون بده

اونم مثه من شکست خورده ی یه عشق بود، عشقی ک اونم مثه من خیلی براش زحمت کشیده بود تا بهش برسه

اون حاصل زحمتشو دیده بودو ب عشقش رسیده بود و من هیچ حاصلی نگرفتم جز ده سال زجر

اونم ازونجایی ک روزگار خیلی پست و نامرده نذاشته بود بودنشون کنار هم دوام بیاره و جدا شده بودن از هم

وقتی اومد تو زندگیم یه قول و قراری باهام گذاشت،ازم خواست ک اونو بیشتر از همه حتی بیشتر از عشقی ک بهش نرسیدم دوسش داشته باشم

اونم همین حسو نسبت ب من داشته باشه تا بتونیم کنار هم طعم خوش زندگی رو بچشیم

چند ماه اول همه چی رویایی بود جوری ک خودمم فکر میکردم خیالی بیش نیست و هر آن ممکنه از خواب بپرم

ولی واقعی بود، دوسم داشت براش مهم بودم همه کار میکرد تا آروم باشم تا غم نداشته باشم تا دلخوش باشم

ولی انگار خدا نمیخواد منم زندگی کنم، انگار نمیخواد منم دلم خوش باشه تو این دنیای نامردش

با خودم عهد بسته بودم دیگه ب هیچکس دل نبندم دیگه عاشقی نکنم ولی این آدم اومد و منو دنیامو زیرو رو کرد

جفتمون تو شرایطی بودیم ک واقعا ب وجود هم نیاز داشتیم برای همین قبولش کردم و دوستش داشتم

ده سال خودمو نگه داشتم تا دلبسته کسی نشم تا نذارم کسی بیاد تو زندگیم ولی این آدم متفاوت بود

همه چیز تا عید عالی بود، ب همه چی امیدوار شده بودم حتی ب زندگی سختی ک داشتم

ولی از عید ب بعد همه چی عوض شد کم کم، دیگه مثه قبل براش مهم نبودم دیگه مثه قبل دوسم نداشت

دیگه سعی نمیکرد آرومم کنه دیگه سعی نمیکرد دلخوشیم باشه دیگه سعی نمیکرد کنارم باشه

یواش یواش دیگه دیدارهاشم باهام کم کرد انقدی ک حتی اگه دو ماه هم نمیدیدتم براش اهمیتی نداشت حتی دلتنگم نمیشد

دیگه برام زمزمه های عاشقانه نمیکرد دیگه حتی عزیزمم بهم نمیگفت

خدایا چرا با من اینجوری میکنی، خدایا مگه من بندت نیستم آخه مگه من احساس و نیاز ندارم نامرد

خدایا مگه من جز اون کسی دیگه رو هم دارم تو زندگیم؟ خدایا مگه نمیبینی تنهاییم چقد بزرگه

خدایا یادته 7سال پیش بهت چی گفتم؟ بهت گفتم ازت عمر زیاد نمیخوام، فقط تا 30سالگی نگهم دار نه بیشتر....خدا من 30سالم شده نمیخوایی منو ببری؟

خدا ببین چقد تنهام ببین چقد بیکسم ببین چقد داغونم دلت رحم بیاد دیگه تورو به حسینت قسم انقد عذابم نده جونمو بگیر خلاصم کن

خدا من خسته شدم بریدم منم دلم همه چی میخواد منم دلم میخواد زندگی کسی باشم برای کسی مهم باشم با ارزش باشم

تو ک میخواستی من ی عمر تنها باشم چرا منو آفریدی آخه

بـــــــــــــــابـــــــــــــا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بـــــــــــابـــــــــــا ب دادم برس حالم خوش نیست دارم دق میکنم دیگه

بابا کجایی ببینی پپریت داره تو تنهاییش میمیره،کجایی ببینی پپریت همه چیشو از دست داده

پری کجایی تو دختر؟ کجایی دختر 21 ساله ای ک هزاران آرزو داشتی و ناکام پرپر شدی؟!

پری هیچی ازت نمونده دختر، حتی غرورتم از دست دادی و زیر پای احساسات  سرد آدمهای زندگیت له شد

خدایا تو با من چ کردی ک محتاج محبت بنده هات شدم، با من چ کردی ک گدایی محبت بکنم از بنده هات

خدایا این انصافه؟

دارم ذره ذره میسوزم ولی نمیدونم چرا فیتیله عمرم خاموش نمیشه راحت بشم

سرم داره از درد منفجر میشه خدا چشمام یاریم نمیکنن بیشتر بنویسم

خدایا دیگه هیچی نمیخوام فقط خلاصم کن

همین



| *| نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393 و ساعت توسط پـــروانــه |
خستـــــــــــه ام خستـــــــــــــــه

دردم این نیست که او عاشق نیست...
دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم...

هرجای دنیا ک باشم بازم وقتی دلم میگیره میام سراغ خودت وبلاگ صبورم

آره عزیزم بازم دلم گرفته، آغوشتو باز کن ک با گلویی پر از بغض میخوام بیام سرمو بذارم رو دل دریاییتو فقط اشک بریزم

دلم پر از درده پر از غمه پر از حسرتای همیشگیه،تو به من بگو کی تموم میشه همه اینا

بخدا بسمه این همه سال رنج و دردی ک ب تنهایی ب دوشم کشیدم

من خسته ام،دلم آرامش میخواد دلم خیلی چیزا میخواد ک حتی روم نمیشه ب تو بگم

کاش تو یه موجوده زنده بودی و میتونستی منو تو آغوشت بگیری و مطمئنم کنی این آغوش دیگه همیشه برای منه و تکیه گاهه منه

میبینی ک خدا داره با دلم چیکار میکنه

یه وقتایی دلم میخواد دست بکنم تو بدنمو قلبمو مغزمو از جا در بیارم بندازمش دور

تا دیگه نه دل ببندم نه خاطره ای تو ذهنم باشه

دمت گرم خدا...خوب داری میتازونی برام

نشستی اون بالا نگاه میکنی ببینی من ب کی دل میبندم طعم شیرینشو بهم میچشونی بعد ازم میگیریش

من نمیدونم چه لذتی از اینکارات میبری، فقط میگم خستهههههههههه ام

تو ک همه کسمو ازم میگیری بیا این جون لعنتیمم ازم بگیر خلاصم کن

میخوایی بازم تحقیر شدنمو ببینی خدا؟میخوایی بازم بیچارگیمو ببینی؟؟؟؟؟؟؟

آخه لامصب دیگه بیچاره تر از اینی ک هستم چی میخوایی

چرا نمیبری خلاصم کنی

من جرات خودکشی ندارم پس لطف کن خودت بیا جونمو بگیر خدا

همش دچار تشویشم همش نگرانی تو دلمه همش میگم چرا خدا داره بامن اینجوری میکنه

تو که میخواستی ازم بگیریش چرا بهم دادیش

ب چی قسم بدمت  خلاصم کنی؟؟؟

یا بهم زندگی بده یا مرگ منو بین زمینو آسمونت نگه ندار خدا

خدایا ب یتیمیم رحم کن، رحم کنو بذار ب آرامش برسم بذار منم زندگی کنم خدا

ب همون قرآنت قسم دلم دیگه تحمل این بی عدالتیاتو نداره

ب همون قرآنت قسم منم بنده ی توام منم همه چی دلم میخواد

حالا ک بهم هیچی نمیدی هرچی دلخوشی ام دارم داری میگیری این جون بی ارزشمم بگیر



| *| نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
و باز هم منه....

دیگر . نمی نویسم . . .

دیگر از احساسم به تو نمی نویسم . . .

دیگر نمی نویسم دوستت دارم . . .

دیگر نمی نویسم بعد از تو چه به روزم آمد . . .

دیگر نمی نویسم دل کندن از تو مانند جان دادن بود . . .

دیگر از روز های عاشقانه یمان نمی نویسم . . .

دیگر نمی نویسم که به شانه هایت نیاز دارم . . .

نمی نویسم محتاج عطر مردانه ات هستم . . .

دیگر از بی وفای قصه یمان نمی نویسم . . .

دیگر نمی نویسم با آوردن اسمت دلم جان می گیرد . . .

دیگر از خواب های بی تو نمی نویسم . . .

دیگر نمی نویسم به خاطر ” او ” چه با ” من ” کردی . . .

دیگر نمی نویسم چه بی رحمانه رهایم کردی . . .

چه بی رحمانه به گریه هایم خندیدی . . .

چه بی رحمانه صدای خنذه های عاشقانه تان تا خواب هایم آمد . . .

و چه بی رحمانه از سرت افتادم . . .

دیگر نمی نویسم دلم برای شانه به شانه راه رفتن با تو پر می زند . . .

دیگر نمی نویسم عشق تو تاوان سنگینی برای دلم بود . . .

نمی نویسم دیگر صدای خنده های صادقانه یمان در خانه نمی پیچد . . .

دیگر نمی نویسم برای با تو بودن چگونه جنگیدم . . .

و نمی نویسم چگونه سپاه منطق تو در برابر سپاه احساس من پیروز شد . . .

من . . .

دیگر . . .

هیچ . . .

نمی نویسم . . .

 

دوباره سلام،یه سلامی ک توش پر از دلتنگیه

امروز بعد از مدتها یه حسی اومد تو دلم تا سروسامونی به وبلاگ خاک گرفته ام بدم

وبلاگ جونم دلم برات تنگ شده بود،قربونت برم که تنها مونسمی که هر وقت اراده کنم میایی و میشینی پای درد دلم

بدون کوچگترین اخم و نه گفتن با کمال حوصله میشینی پای بساط دلتنگیهای من

راستشو بخوایی بازم دلم تنگه و بارونی

دلم برای خیلی چیزا تنگه،انقدر حرفای نگفته تو دلمه که واقعا حس میکنم همین روزاس ک قلبم سنگینی کنه و دیگه نتپه

یعنی میشه ب بزرگترین آرزوم برسمو برم پیش باباییم؟؟؟؟خذایا یعنی میشه

وای بابا هیچ میدونی چند وقته نیومدی تو خوابم؟حواست هست چند وقته نبوسیدیمو تو آغوشت نگرفتیم؟؟؟

بابا دلم داره میترکه از غصه،آخه چرا رفتی و منو تو این دنیای لعنتی تنها گذاشتی

همیشه بچه ک بودم ب عکست ک نگاه میکردم ب این فکر میکردم اگه روزی برسه ک خدا تورو ازم بگیره

من چه بلایی سرم میاد و چیکار میکنم....تو همون حس بچگی ناخودآگاه اشک از چشمام میومد و ب هق هقم مینداخت

حالا بزرگ شدم بابا،خانومی شدم واسه خودم و خدا هم تورو ازم گرفته ولی بازم مثه اون موقع هام دارم برای نبودنت هق هق میکنم

کجایی که اشکامو با کف دستای ضبرو کار کردت پاک کنی

کجایی که بیایی از پشت بغلم کنی و صورتتو بچسبونی کنار گوشمو صورتمو ببوسی و بگی جیگرتو برم

بابا دلم از این دنیا گرفته....چند شبه به این فکر میکنم که خدا هدفش از اینکاری ک با من کرد چی بوده

چرا نذاشت منم مثه خیلی از بنده هاش همه چیزو تجربه کنم لذت ببرم شادی کنم جوونی کنم همسری کنم مادری کنم

دختری کنم،چرا باید با چشمام خیلی چیزا ببینم ک حق طبیعیم بوده داشته باشمو ندارم

چرا نباید زندگی کنم؟؟؟؟ میبینی بابا!میبینی چقد دلم پره درده

بابا واقعا خسته شدم، بگو چیکار کنم خلاص بشم رها بشم

تو که اون همه دوستم داشتی ک حتی واسه مردنتم انقد با زندگی جنگیدی تا من بیام بالا سرتو

رو تخت بیمارستان تو حالت کما در گوشت بهت بگم بابا میخوایی بری برو ولی

قول بده زود بیایی منو هم ببری، بی معرفتی کردی بابا، من ب این شرط راضی ب رفتنت شدم

حالا 3ساله که رفتی و من هنوز زنده ام و دارم زجر میکشم

بابا دارم برای اومدن پرپر میزنم ب اون خدایی ک الان پیششی بگو پرپرم خسته اس میفهمـــی

 

آقای عشق با تو هم حرف دارم،با تویی ک 10ساله تو وجودم جا خوش کردی

یه مدته رابطمو باهات کمه کم کردم،دلیل داره،دلیلشم اینه ک خواستم کمرنگت کنم تو ذهنم

یه اتفاقایی تو زندگیم داره میوفته ک فعلا نمیتونم ازش چیزی بگم نیاز ب زمان دارم تا بتونم حرفی بزنم

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت،فقط اینو میدونم تو کاری کردی بامن ک دیگه من ب دوست داشتنای معمولی راضی نمیشم

دلم دوست داشتن خاص میخواد،از اونا ک تو داشتی،از اونا ک هیچکس دیگه بهم نداد

میدونم غیر منطقی شدمو بیخودی توقع دارم ک کسی بیادو منو قد تو بخواد، با همون محبتا با همون دلتنگیا با همون عاشقی کردنا

با همون خواستنا با همون نگرانیا و دلواپسیا با همون سوپرایز کردنا

بعد تو دیگه هیچکس اونجوری منو نخواست،ب نظرت چرا؟

من ایراد دارم یا....؟؟؟؟؟

به نظرت آخره قصه من چی میشه؟میدونی ب نظر خودم حسرت ب دل همه چی  از این دنیا خدافظی میکنم

یه دوستی اومده تو زندگیم ک بنده خدا تو زندگیش شکست خورده و یه جورایی مثه من درد کشیده اس

اونم عاشق بوده و عاشقی کرده و ب عشقشم رسیده ولی نمیدونم چرا روزگار نذاشته با هم بمونن و دارن جدا میشن

یه وقتایی ک باهام دردودل میکنه و از عشقش میگه یاد عشق نافرجام خودمون میوفتم ک ب هیچ ثمری نرسید

راستشو بخوایی ب عشقش حسودیم میشه که انقد دوستش داره و با وجود همه ناسازگاریهاش بازم مطمئنم میخوادش

یه همچین خواستنی واسه من شده آرزو و اونی ک این خواستنو داره قدرشو نمیدونه

اینجاس ک میگم لعنت ب تو زندگی

تو هم حال خرابمو ببین و برام دعا کن

نمیخوام با این حال و اوضاع و شرایط دیگه زندگی کنم،کاش میشد انصراف داد

اگه هنوزم عاشقمی،هنوزم دوسم داری دعا کن برم دعا کن همونجور ک از خدا خواستم ب 30سالگی نرسمو برم

هیچکس حالمو نمیفهمه

خدایا نمیفهمم آدمی مثه منو چرا رو زمینت نگه میداری آخه،ببر خیال خیلیارو راحت کن

شدم مایع عذاب خیلیها،التماست کنم دعامو مستجاب میکنی؟؟؟؟؟؟؟

بیا خدا جون بیا دستمو بگیرو ببر

 بلاخره اون روز میـــــــــــــاد



| *| نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
خــــــداحافظه تـــــــو

 

آنگاه که در آستان مرگم

 دست هایت را بر روی چشم هایم بگذار .

آنگاه که در آستان مرگم

 بگذار گندم دست هایت

 طراوت شان را یک بار دیگر

 بر فراز من پرواز دهند

بگذار لطافتی را که به تفسیر سرنوشتم انجامید، احساس کنم

 آنگاه که در آستان مرگم .

می خواهم وقتی که می میرم، باز هم زندگی کنی

 می خواهم گوش هایت باز هم صدای باد را بشنوند

 می خواهم به واسطه ات

 عطر خوش دریا را که هر دو دوست می داشتیم استشمام کنم

 و به قدم زدن به ساحلی که در آن گام برمی داشتیم

 ادامه دهم .

تا با تو زنده باشم

 تا در تو زنده باشم

 می خواهم هر آنچه را دوست می داشتم، زندگی کنی

 و تویی آنکه بیش از هر چیز

 دوست می داشتم

 

هنوزم دست و دلم ب نوشتن نمیره نمیدونم چه مرگم شده  انگار مهر سکوت زدن ب لبام

امروز دیگه بی نهایت دلم گرفته بود اومد سراغ دفتر خاطرات اینترنتیم تا یه اتفاق تلخ دیگه رو توش ثبت کنم

چند روزیه که یکی از دوستای خوبمو از دست دادم و بدجور تو شوکم درست ۱۳ مهر

این مدت که کلا تو پیله تنهایی خودم بودم تا اینکه یکی از دوستام بهم اس داد پری خبر داری حسن چی شده؟

یهو ب دلم بد اومد یه لحظه از جلو ذهنم گذشت که نکنه میخواد خبر فوت بهم بده که سریع با خودم گفتم نه حتما اشتباه میکنم

با دستای لرزون جواب دادم که نه چی شده مگه؟؟؟؟؟؟؟؟

تا 30ثانیه بعدش که جوابش برام بیاد دلم هزار راه رفت و دلشوره تموم وجودمو گرفته بود تا اینکه بلاخره جواب اومد که

حسن دیشب تموم کرد :((((((((((

باورم نمیشدددددددددددد اتاق داشت دور سرم میچرخید صورت حسن جلو چشام جون گرفته بود صداش تو گوشم میپیچید که آخرین بار ک دیدمش با بیحالی تمام بهم سلام دادو گفت پری حلالم کن

از طرفی داشتم دیوونه میشدم که دیگه حسن رو کنارمون نداریم و از طرفی هم خوشحال بودم که دیگه زجر نمیکشه

آخه حسن پارسال تو تصادف قطع نخاع شد و از گردن ب پایین فلج شده بود این آخریام زخم بستر شده بود و داشت ضعیفتر میشد

حسن جان دوست خوبم شفا گرفتنت مبارک داداشم دست منو هم بگیر بذار بیام و ب همه حسرتهام پایان بدم

دلم واسه جوونیت آتیش گرفته فقط...عوضش اون دنیا تلافی نداشته های این دنیارو برات میکنن

بی صبرانه منتظر اومدن ب جمع شما رفتگانم...واسم دعا کن داداشم

واسه شادی روح حسن عزیز و همه رفتگان یه فاتحه ای بخونیم

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
حناق گرفته ام؟؟؟!!!

باید دختر باشی تا بدانی پدر لطیفترین موجود عالم است
باید دختر باشی تا ته دلت قرص باشد که هیچوقت
جای دست پدر روی صورتت نخواهد افتاد مگر به نوازش
باید پدر باش...
ی تا بدانی دختر عزیزترین موجود عالم است
تا پدر نباشی نمیتوانی درک کنی دختر داشتن افتخار پدر است
باید دختر ِ پدر باشی تا احساس غرور کنی
باید پدر-دختر باشید تا بدانید چه شگفتیهایی دارد این عالم
چه عزیز است اخم تلخ پدر و ناز دختر
چه نازک است دل پدر که طاقت دیدن اشک دختر را ندارد
 ...باید پدر-دختر باشید تا...
پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم
فرشته ها هم میتوانند مرد باشند

دلم باز هواتو کرده بابا بی شک الان یا فرشته شدی یا پیش فرشته هایی
واسه من که فرشته بودی و هستی همیشه ی همیشه
 خیلی وقته مهر سکوت نشسته رو لبم و نمیتونم بنویسم
شاید حناق گرفتم ... هان؟
کاش مرگ خریدنی بود یا کاش آرزوها رو میشد خرید هیف که همشون رویایی بیش نیستن
دارم سعی میکنم به تنهایی خو بگیرم حتما تنهایی خوبه که تو همیشه تنهایی
بابا خیلی وقته به خوابم نیومدی و بغلم نکردی تا آرومم کنی بیا که بدجور بهت نیازز دارم

 


 


| *| نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
برگشت دوباره ی من و دلتنگیهام

بعد از مدتها دوباره اومدم،اومدم با یه دنیا غم که تو دلم جمع شدن

اول از اتفاقات ماه پیش بنویسم که اصلا آپ نبودم

از دوم خرداد روز پدر بگم که رفتم بهشت زهرا و روز پدر رو کنار بابا بودمو بهش تبریک گفتم

با همه بغضی که تو گلوم بود اون روزو بهش تبریک گفتم.ناخوداگاه باز یاد آخرین سالی که روز پدر کنارم داشتمش افتادم

یاد ذوق و شوقایی که برای گرفتن هدیه براش داشتم

با اینکه هیچوقت ذوق نمیکرد ولی من بازم براش کادو میگرفتم

شایدم ذوق میکرد ولی به روی خودش نمیاورد

ولی آخرین کادویی که واسش گرفتمو خیلی ذوق کرد.یه تیشرت طوسی مردونه بود که دوست داشت

الهی قربون اون تن نحبفت بشم بابا که دیگه کنارم ندارمت

الهی دور اون چشمات بگردم که دیگه گرمی نگاهتو ندارم

همیشه عاشق هرکی شدم خدا ازم گرفتش،بابامم بزرگترین عشق زندگیم بود که خدا زود ازم گرفتش

خلاصه من و مامان دوتایی رفتیم بهشت زهرا تا روز پدر رو کنار بابا باشیم

خرداد ماه خوبی نیست واسه من، مخصوصا سوم خرداد

روزی که زندگی من از این رو به اون رو شد و وارد دنیای جدیدی شدم

دنیایی که حتی 1ثانیه اش رو هم دوست ندارم و همش خون دل میخورم

خدایا بزرگیتو بنازم که فقط خودت میدونی حکمت کاراتو

خدایا پاهام دلش پرسه های عاشقانه میخواد،من نمیتونم قانعشون کنم خودت بیا و توجیهشون کن پرسه ای دیگه در کار نیست

نمیدونم چرا آدمی مثه من باید زنده باشه اصن

خدایا بازم دلم پره میبینی؟

دلم برای خودم تنگ شده،برای غرورم که دیگه ندارمشو زیر پای بنده هات له شده

برای استقلالم،برای عاشقی کردنام با عشقم

برای عشقم برای عشقم برای عشقم که بهترین سالهای زندگیمو برام ساخت و بهترینم بود تو زندگیم

حتی برای دعواهامونم دلم تنگ شده.برای آشتی کردنای بعد دعواهامون که شیرینیشو هنوز یادمه

عشقم ازت دوری کردم تا فراموشت کنم اما نشد که بشه نشد که کمرنگ بشی

نشد که نامی ازت نبرم و یادت نیوفتم

دلم گرفته خدا جون،پس کی تمومش میکنی،کی،کی،کی،کی

 خدایا دلم شکسته،دلم له شده دلم داغونه به دادم نمیرسی،کمکم نمیکنی؟دارم دق میکنما

راستی بابا امسالم به یاد تو برای مامان تولد گرفتیم یادته چقدر تلاش کردی تا براش تولد بگیری و یه جوری از خودت

راضیش کنی بعد بذاری و برای همیشه بری و تنهاش بذاری

حالا من بازم براش تولد گرفتمو جای تو خالی بود،تولد مامان با سالگرد رفتنت یکی شده بابا

نمیدونم شادی کنم یا غمدار،ولی بدون با رفتنت داغی گذاشتی رو دلم بابا

 



| *| نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
تــــــــولدت مبــــــــارک پـــــــدرم

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

دیروز صبح از خواب که بیدار شدم طبق عادت همیشگیم گوشیمو نگاه کردم تا ببینم چه خبرا توشه که

دیدم ۲تا اس ام اس دارم.بازشون که کردم دیدم یکیش از دوستمه و یکی دیگه اش هم از همراه اول

اول اس ام اس همراه اول رو باز کردم و با خوندن متنش قلبم شروع به تند تند زدن کرد و رنگم مثه گچ سفید شد

اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض داشت خفه ام میکرد صبح اول صبحی

متن اس ام اس این بود: مشترک گرامی:تولدت مبارک.همراه اول،همراه لحظه های خوش شما

      

بی اختیار نگاهم از صفحه گوشی رفت روی عکس بابا که رو به روی تختم به دیوار کوبیده بودم

با همون نگاه و همون اشک گفتم بابا تولدت مبارک

وقتی بابا فوت کرد دلم نمیومد خطش رو خاموش کنم و بذارم فراموش بشه واسه همین

خطش رو برای خودم برداشتمو شد یادگاری بابا که همیشه باهامه

حالا روز تولدش بود و براش تبریک تولد اومده بود و من اصلا به کل فراموش کرده بودم تولد بابارو

یادمه آخرین جشن تولدش روبراش سوپرایز کردمو کلی ذوق کرده بود

تازه از بیمارستان مرخص شده بودی بابا،یادته؟ جونی تو تن خسته ات نمونده بود و همش رو تختت دراز کشیده بودی

منم از صبحش به دختر عموها و دختر عمه ام گفته بودم که شب تولدته و حتی اگه شده ۱زنگ بهت بزنن و خوشحالت کنن با تبریکشون

نزدیک غروب ۱ اس ام اس خوشگل از گوشیم پیدا کردم و زیرش نوشتم اندازه دنیا دوستت دارم تولدت مبارک بابا

و برات ارسال کردم، زیر چشمی نگاهت میکردم تا واکنشت رو موقع خوندنش ببینم

عینکت رو برداشتی و مشغول خوندن شدی،یه لبخند اومد گوشه لبت بلند گفتی بابا پروانه تو اس ام اس دادی؟

نگاهت کردمو گفتم بـــــله، هنوز حرفم تموم نشده بود که زنگ در خونه رو زدن

مامان درو باز کرد و گفت دختر عموهاتن، دنیارو بهم دادن،۱کیک خریده بودن و اومده بودن تا ۱تولد کوچیک واسه بابا بگیریم

بابا هم که یکم جون اومده بود تو تنش با اون چشمای قشنگ و روشنش میخندید و از ته دل شاد بود

بابا دلم برای اون چشمای قشنگت تنگ شده،دلم برای نگاهات تنگ شده،دلم برای وجودت تنگ شده

بـــــــــــابــــــــــآ تولدت مبارک، بـــــــــــابــــــــا عاشقتم، بـــــــــابـــــــــا میخوام بیام تو بغلت بیام پیشت

             

دمت گرم بابا برو یه صحبتی با خدا بکن پارتی بازی کن منو زودتر بیاره پیش تو

بابا ببخش که تولدت رو فراموش کرده بودم، همه تلاشمو میکنم تا همین جمعه که داره میاد

بیام سر خاکت و دلی از عزا در بیارم

تنهـــــــــــــــام نذار کنارم باش



| *| نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
همینکه مینویسمو به واژه میکشم تورو ، دوباره بار غم میشینه روی شونه های من

 

 

لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است

    حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم

یک بوسه

 یک نگاه حتی ـ حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشی

 

خیلی وقته که دست و دلم به نوشتن نمیره ،نمیدونم چرا اینجوری شدم

کلا از دنیای اینترنت فاصله گرفتم دیگه مثه قبل نیستم

این مدت اتفاق خاصی نیفتاد برام،همون اتفاقات روزمره ی همیشگی بوده

همچنان دارم روزهامو با مامان میگذرونمو با بدی دنیا میسازم

از عشق ۱۰ سالمم هیچ خبری ندارم،در واقع خودم خواستم اینجوری باشه

میخوام فقط با عشق و خاطراتش زندگی کنم،میخوام همه اون خاطرات برام قشنگ بمونن

روزها پشت سر هم داره میاد و میره چشم به هم زدیم ۲ماه از سال جدیدم گذشت

دو هفته دیگه ۸سال تنهایی و در به دری و تجربه دنیای جدیدی که پیش رومه تموم میشه و وارد ۹سال میشم

وقتی بهش فکر میکنم مخم سوت میکشه،باورم نمیشه ۸ساله دووم آوردم

چه ۸سالی بود خدا،۸سال حسرت و خون دل خوردن

اگه منم مثه بقیه همسن هام روال عادی زندگیو طی میکردم الان دیگه مامان پری بودم واسه نی نیم

هنوز بعد گذشت این همه سال نتونستم خیلی چیزارو بپذیرمو باهاشون کنار بیام

چند روز پیش تو  فیسبوک عکسهای جدید خودتو زنت رو دیدم،خوشحالم که خوشبختی

خوشحالم که منو کم نداری،خوشحالم که باهاش خوشی،خوشحالم که به خواسته هات رسیدی

دیرو تو مرور خاطراتم رفتم به اون روزایی که تو دانشگاه با هم راه میرفتیمو تو اون شهر کوچیک

منو به عنوان خانومت به همه معرفی میکردی،اون روزا فکرشم نمیکردم اینا فقط حرفه و در عمل کسی دیگه خانوم خونه و زندگیته

همیشه برات دعا کردم خوشبخت باشی و خوشبختم بمونی

وقتی تو عکساتون میدیدم چطوری تو بغلت گرفتیشو چسبوندیش به خودت اشک تو چشمام جمع شد،یاد روزایی افتادم که

من تو آغوشت بودم و از خودت جدام نمیکردی،میبینی بازم نتونستم کمرنگت کنم

با همه اینا بذار تنها باشم،بذار تنها بمونم نمیخوام دیگه بهم اس ام اس بدی یا زنگ بزنی،حتی ایمیل هم نده

اگه حرفی یا کاری داشتی تو همین وبلاگ برام پیام بذار

 مراقب خودت و زندگیت باش



| *| نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
Happy new year 92

سال جدیدم اومدم و 13روز ازش گذشت، این مدت خیلی انگیزه نداشتم برای نوشتن اتفاقات روزمره ام

ولی بعد از سال ها یه سفر برام جور شد که جاتون خالی 3-4 روزی رفتم سمت فیروزکوه و یه هوایی عوض کردیم

یه جای خوش آب و هوا با مناظر خیلی خیلی قشنگ بود که دل آدمو باز میکرد

جاتون خالی خیلی خوب و بود و خوش گذشت،فقط دلم میخواست بعد این همه سال دوری از دریا و ندیدنش میرفتم جایی که دریا میداشت

ولی حیف که اینجا همش منظره بود و از دریا و امواج قشنگش هیچ خبری نبود

بازم بهتر از خونه موندن بود واسه من

اینم منم

و اما تو بابای گلم نمیدونی چقدر جات خالی بود،نمیدونی چقد دلم هواتو کرده بود اونجا

آخه تو عاشق طبیعت و مسافرت بودی ولی به لطف بد سفری و ترسو بودن مامان چند سالی رو اصلا سفر نرفتیم باهم

بابا خیلی یادت کردم خیلی بهت فکر میکردم،راستشو بگم اذیت شدم بابا چون تا بهت فکر میکردم

بغض گلومو میگرفت و چشمام پر از اشک میشد و مجبور بودم همه اون بغض رو بخورم تا کسی متوجه تغییر حالم نشه

راستش سعی کردم به عشقم فکر نکنم،سعی کردم از سرم بپرونمش،نمیدونم تا کی یادت همراهمه

فقط اینو میدونم دارم سعی میکنم بذارمت تو خاطراتم تا کمتر بهت فکر کنم تا کمتر عذاب بکشم

اونجا هم هر از گاهی میومدی تو خاطرم ولی سریع بهم میزدم همه چیو تا فکر نکنم

تو داری زندگیتو میکنی و انجا همه زندگی من شده تو،واسه همین میخوام منم مثل خودت باشم

یاد اون سالی افتادم که تازه با خانومت نامزد شده بودی و داشتین میرفتین 13 به در و تو کلی خوشحال بودی

انقدر خوشحال و شاد بودی که اصلا منو یادت نمیومد،انقد ر شاد که حتی اونکسی هم که از طرف من

زنگ زده بود تا باهات حرف بزنه که دلیل یهو رفتنتو بفهمه هم خوشحالیتو فهمید و بهم گفت پروانه این

دیگه نمیخوادت این داره نامزد میکنه و خیلی خوشحاله انگار نه انگار که تو همه زندگیش بودی یه روز

و اون روز باز هم شکستم

بیخیال،مهم نیست،تو بردی آقای عشق،تو شکوندی و رفتی،امیدوارم همیشه مثل اون سال شاد باشی

در آخر هم واسه همه دوستای خوبم آرزو میکنم که سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشن

منو هم دعا کنین توی این سال جدید

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1392 و ساعت توسط پـــروانــه |
یه روز خوب

دیروزم به خیر گذشت،جای خیلی ها خالی بود،جای همه دوستای خوبم

و جای توئی که همیشه کنارم خالیه

خوشبختانه حسین نیومد،یعنی راستش رو بگم فکر کنم تصمیم داشت بیاد ولی بخاطر من نیومد

صبح رفتیم دنبال برادرش و اونم اومد سمت ماشین و کنار پنجره من ایستاد و

با یه حالت شادمانه و شوخ با همون لبخند همیشگیش خودشو چسبوند به شیشه و

با لبخند بهم سلام داد ولی من انقدر دلم ازش گرفته بود و ناراحت بودم ازش

خیلی سرد رومو کردم اون طرف و جوابشو ندادم،فکر کنم ضد حال بدی خورد بهش

چون تا وقتی داداشش رو با ما راهی کرد دیگه نگاهمم نکرد رفت تو فکر

هر چی هم بقیه التماسش کردن گفت نمیام و رفت دنبال کارش

خیلی حال کردم وقتی ضد حال زدم بهش،دلم خنک شد که انداختمش تو فکر

خواستم بهش نشون بدم بی محلی دیدن چه حس بدی داره

خوشبختانه تو باغ هم کلی از دوستامو دیدم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون

یه گروه دی جی هم آورده بودن و بساط بزن و برقص هم فراهم بود

منکه روشو نداشتم برم وسط...یکی از پسرا هم که گیر داده بود با من برقصه

کم مونده بود منو بزنه زیر بغلشو به زور ببرتم،خداروشکر مامانم به دادم رسید و از دستش نجات پیدا کردم

انقد نزدیکم میشد موقع حرف  زدن که کم مونده بود لباشو بذاره روی صورتم

وقتی زل میزد تو چشمامو التماس میکرد و میگفت جونه من پری،جونه امیر علی

جونه منکه داداشیتم بیا وسط با خودم برقص نفساش میخورد تو صورتمو بوی خفن مشروبشو حس میکردم

ولی خدایی بعضی آدمها جنبه ندارن،یه سری از مهمونا بد جور مست کرده بودن و واقعا مایه خجالت بودن

یه دختر لزبین هم اومده بود اون وسط واسه دخترای اون جمع حرکات جلف انجام میداد

خدایی من خیلی خجالت کشیدم،مخصوصا جلوی مامانم داشتم میمردم از خجالت

واقعا بعضی دخترا چی فکر میکنن آخه...ما دختریم اونا هم دخترن آخه

دختر پر رو یه چند تا حرکت جلفم اومد واسه من درآورد تا مثلا خیر سرش بهش پا بدم

ولی وقتی دید بهش محل نمیدم رفت سراغ بقیه دخترا

خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت،ولی مامان گفت اگه دفعه دیگه هم بخواد اینجوری باشه و بساط مشروبخوری هم

باشه دیگه نه خودش میاد نه میذاره من برم

خوشحالم که بلاخره تونستم ۱روز خب رو توی این وبلاگ پر از غم ثبت کنم

 



| *| نوشته شده در شنبه 19 اسفند1391 و ساعت توسط پـــروانــه |